واسه خلا شدن باید جلوی تمام روزنه ها رو گرفت
وقتی روزنه ها ،
بیشمار
تاریخی
و با کلی طرفدار متعصب باشن
تنها مرهم گچ مرغوب و گچ گیر ماهره
ولی کدوم مرغوبیت؟
کدوم مهارت؟
دچار فلاکت؟
فکر کن اره اره فقط یه کمی
دچار فلاکت تا مغز استخوان
هجی کن
تمرین کن
افرین
خوش خط تر
یه عمر بعد
حالا سعی کن معنیشو بفهمی
بی شک سرکشانه می تپد
زیر سخت ترین شکنجه ها هم
چیزی جلودارش نیست
فریاد بی صدا ؟
پارادوکس
نه فقط یه پارادوکس
عصای دست شاید
فریاد بی صدای منو با نگاهم
یا
اره اگه ادما میتونستن ذهن بقیه رو بخونن
یا حرف قلبشون رو
مزخرفه اونوقت فریاد بی صدایی نبود
فریاد معنی فریاد رو میداد
تازه ی تازس این کلمه انگار اولین بارمه که میشنومش
چه اهنگي دارد
چه طنيني انداخته
چقدر استادانه تاثير ميگذارد
روح ها را مي ربايد
شادي ها را هم
محض رضاي خدا چه کسي
اهنگساز اين اهنگ چه کسي ميباشد؟
تحريک کننده ي عاطفه
شايد اشک
و بي شک احساسات
يکه تاز
بي رقيب
مي تازد
فقط تازيدن را ياد گرفته
مي تازد و مي ربايد
ميخواند و درگير ميکند
ارزوي مرگ برايش نکنيد
غم جاودانه است
با امواج سبز دریای سبز میسازم
دریایی به عظمت بی نهایت
قایق ها و کشتی ها و کلک ها و ماهی ها و مرغان دریایی و ...
دریا پدر بزرگی است
و چه مسئولانه دریایی میکند
قانون دریای سبز من این است
کسی حق ندارد دهان ماهی های دریای سبز من را ببندد حتی اگر کفر بگویند
من امشب باز هم میخوام پرواز کنم
کافیست دستهایم را بگشایم
چشمانم را ببندم
و فقط بخواهم
باز امشب احساس پروانه ها را دارم
بال هایم را بسوزان شمع سوزان
مگر جز بال هایم چیز دیگری هم دارم؟
پرواز میکنم
باز هم پرواز میکنم
اوج میگیرم
میروم
میروم
تا ستاره ها
تا فلک
تا بی نهایت
فقط میروم
اری فرار میکنم
با اغوش گرم پذیرایم باش
پذیرای بی پناه ترین پروانه باش
پروانه ی بال سوخته ی بی پناهت
امشب باز دوباره هوای مهربانی هایت را کرده ام
نوازشم کن
برایم شعر بخوان
ارامم کن
فقط با اشک هایم کاری نداشته باش
میدانم که نداری
بگذار جاری شوند
بگذار جاری شوم
ببارم
شاید رنگین کمانی دراید
شاید ابرها کنار روند
شاید بغض هایم خالی شوند
فقط باش
باش
با من بال سوخته ی بی پناه
میتوانی مرا بازنگردانی
میتوانی برایم قصه ای بگویی که تا ابد بخوابم
میتوانی شعر هایی را بخوانی که جان را از پلک هایم برباید
میتوانی با نگاهت نگاهم را برای همیشه خاموش کنی
فقط مراقبم باش
میدانی که من کوچکتر از انم که به حال خود رهایم کنی
میدانی گم میشوم
میدانی خودت میدانی
شاید بخواهی سحرگاه بازگردانیم
بازمیگردم
بی هیچ حرفی بازمیگردم
فقط تو را به مهربانی هایت قسم
شب های شیشه ای را از من نگیر
پشت خورشید سوار میشوند و می تازند
گلوله های اتشین پرتاب میکنند
و قاه قاه میخندند
من و تو میسوزیم
زجه های ما را نمیشنوند
روزی را میبینم که خورشید با اردنگی پرتشان میکند
پرت میشوند زیر پای ما
اونوقت دست به دامانمان میشوند
و ما دیگر دست هایشان را نمیگیریم
دست های الوده شان را هرگز نمیگیریم
و این تجربه ایست
تجربه
تجربه
و فقط تجربه
گاهی وقت ها انقدر احساس خوبی به من دست می دهد
که دوست دارم مثل یه بچه گربه با کلاف کاموا بازی کنم
یا شاید با همان کلاف
شال گردنی بباف برای ادم برفی زمستان بعدی
و با نگاهی مهربان از او بخواهم سال دیگر دیرتر اب شود
من به صداقت صبح
و سکوت شب
قسم میخورم ...
قسم میخورم ، اگر روزی کبریتی به دستم دادند
بال پروانه ها را نسوزانم
قسم میخورم ، اگر روزی قفسی ساختم
کبوتری را در ان حبس نکنم
و اگر صاحب دریا و اقیانوس و مرداب شدم
هیچ طفلی را در مردابم غرق نکنم
قسم میخورم
من به اشک های باران قسم میخورم