|
|
||||
|
راه هموار نبود شب به من هِی می زد و کبوتر هر دم نفسی از سر ترس، نفسی از سر بیم هم قدم با مهتاب گریه میکرد شب تاب کودکی ، گونه ی سرخ، دست الوده ی زن دست الوده ی مرد تب چشم نیما و نفس هایی کند، دست الوده ی یک شهر به ازار چکاوک دست الوده ی دنیا به هتاکی خورشید و شرف راه هموار بساز جاده از سرخی خون لغزان است راه هموار بساز
تقدیم به نیمایی که لبخند بدهکار لب های اوست تا انتهای نفس کشیدن های پی در پی زمین
و ای کاش روی شکوفه های گیلاس ردی به جا می ماند
از منِ کودکی هایم کاش سایه ام به گاه بازی در حیاط خانه مان کاش طره ای از گیسوان طلائی ام یا اشکی که عمیق می بارید ......یا نگاهی که خالص خندید کاش کاش کاش از کودکی ها در روحم ردی سایه ای طره ای اشکی نگاهی کاش گه گاهی باران کودکی بر جانم می بارید که سخت تشنه ام به طراوتش از کجایش بگویم که هر طرف را بگیری ان یکی طرف با کله میخواهد ابراز وجود کند مثلکن از مریض شدنم بگویم؟ یا از سرویس شدن دهانم به طور کامل ؟ یا از بامزه بودن امروز جانم برایتان بگوید که امروز قسمت کلاس اولی ها شدیمان یا شاید هم کلاس اولی ها قسمتمان شدند ان هم تمام وقت یک صبح تا ظهر امروز روز خاموشی شمع بخت ما روشنی لامپ ولتاژ بالای این فسقلی ها بود چون فقط ورزش و نقاشی داشتند ( گوشی دستته ؟ میدونی ورزش و نقاشی یعنی چی دیگه همان شعر معروف ورزش داریم کشمش داریم و این حرف ها) و زبانشان از قد و قواره ی ما درازتر ازیرا هیچ رقمه نتوانستیم بنشانیمشان سر جاشان در ادامه با تصویر به شرح ما وقع خواهم پرداخت این اولین قرتی که از میز و سر و کول ما بالا رفت در تمام وقت یگانه خانوم منصوری نامش بود که سهمش از مریض کردن من بالای ۱۵ درصد بود این هم که بغل دستش است که خودش را به مظلومیت زده انوشا خانوم ببخشیددد آنوشا خانوم است که ما را ..... از الان میگویم این لامصب در اینده مدیر میشود و در ضمن یک کتک حسابی هم از در عزیز به لطف فرزانه ( میگم کیه) خورد اشکش درامد در حد یک پوشک بچه ی ۴-۵ ساعته ان یکی که دستش روی میز و امده بالا ( نارنجی)و کمی مرا یاد بچگی هایم می اندازد با اینکه من بسی زیباتر بودم سرور پاینده است که خوب بود کمی شیطان بود کمی سوارمان شد اما میگفتم بشین نمیگفت میخ دارد برای ۲-۳ مین می نشست ان صورتی هه را میبینید میز اخر نشسته روی میز ایدا که شبیه یکی از فامیل های ما بنام مهسا است قشنگ همان بود انگار سوارم شد بس که گفت ان برچسب را بده اون یکی را بده این کوچولوهه را هم بده خلاصه میز برای این یکی میخ طویله داشت ان که دارد نگاه میکند طفلک از دیوار صدا در امداز این طفل نازنین نه هانیه ان هم که در ته نشسته دست بغل کرده شبیه بچه های قدیم است یکبار گفتم دست بغل گوش دهید به عرایض بنده این نازنین دختر تا انتها دست بغل بود گوییا دستش را به کاپشنش دوخته ان این سارا را این هم عکسشان از زاویه دیگر این ها بچه های ردیف اول میرویم تا ردیف وسط ( باور میکنی دارم سرفه میکنم همراه عطسه و خارش گلو و ووو ؟) این دو تا که در میز اول نشسته اند و در تصویر مشاهده شان میکنید یک پارچه خانوم این پلنگی مو فرفری خوشگل علاوه بر ساکت بودن فهمش هم بالا و مشدی بود مهر اذین ناز این صورتی چشم درشته هم خدایی ساکت و ارام بود زهرا خانوم در بین این دو فرشته یک هیولا در زیر میز به قهر رفته که ای کاش تا اخرش به قهر می رفت کیانا نامی بود که اصلن نگویم چه ها کرد فقط بگویم که کرد یکچیز بامزه هم بگویم این کیانا و یک حدیث از لخاظ فیس و شخصیت شیطانی بسیار همقطار تشریف داشتن ای غنج می رفت دلم وقتی مثل مامان بزرگشان اسمشان را اشتباه میکردم با حالت قهر و حرص میگفت من حدیث نیستم ان عینکی هم افرین خوب دختری بود شیر مادر حلالش مدیسا ی خوب ان هم که گربه ای میخندد نه در حد انهای دیگر اما کمی شیطان بود. اذین. اما او هم به میخ دار بودن میز اعتقاد داشت اما نه خیلی راسخ ( بلد بود بشینه) ان هم که در کنارش است چشم هایش هم خیلی درشت است خووووووب دختری بود او هم درکش بالا بود نامش هم فریا خانوم گل ان هم که در اخر نشسته چنان ارام و مظلوم بود که دلم دلش می سوخت فاطمه خانوم شیرینی نمیدانم کدام پدر سوختس که میگوید میز اخری ها شلوغ کارترن ؟ عکس دیگر از زاویه دیگر برویم تا ردیف سوم و داستان این ردیف سومی ها این جیگر طلای خوشگل که مقنعه اش کج است ( خوشگله ولی چرا بد افتاده اینقددددد) عاشق اسب بود و نامش ارزو . عاقل خوشگل ارام بامزه همه چی تمام تازه میگفت سفیده جون دوست دارم تو رو با برادرم اشنا کنم برادر ۱۷ ساله بغل دستیش هم فرزانه است همان که در را بر صورت انوشا کوبید حرف نمیزد زیاد به زور دهان باز میکرد اما کم شیطان نبود هااااا( عملی بود تا نظری) پشت سری ها انکه نقاشی گرفته دمش گرم پانته ا از انها که هوای معلم را دارد بود یک پا ریز علی خواجوی بود برای خودش و میرسیم به دیو دو سر اینی که مثل بوقلمون گردنش را دراز کرده حدیثثثثثثثثثثث ان خنده اش در لابلای ان دیوی پنهان است ولی اخرش زخمی شد و بالاجبار برای چند ثانیه ما تحتش نیمکت را تجربه کرد ان هم که دارد مقنعه اش را درستش میکندسارینا .طفلک خوب بود تازه به همه ی کلاس بسکویت هم داد ان اخری انکه مقنعه مشکی سر کرده ان که دارد با چشم هایش نگاهمان میکند انکه اگر ندانی میگویی چه مظلومی چه دختری برویم بگیریمش برای پسرمان برویم نشانش کنیم همان یکه بزن کلاس همان که فقط مرا نزد و بس همان که هی دهان سرویس میکرد بعد می رفت روی تابلو می نوشت من سپیده جون را دوست دارم عجبببببببببب این هم ردیف سومی ها از زاویه دیگر مریضمممممممممممممممممممممممم مریضم کردننننننن ای خداااااااااا جالب اینجاست کلاس ۵ و سومی ها هم تا میبینند یک سپیده دارد می اید ( قبلن در خدمتشان بودیم و سرویس دادیم بهشان) بدو بدو می ایند اویزان می شوند نمیدانم ماچ کدام یکیشان بود که کرد انچه نباید میکرد پ .ن : این وبلاگ من هم مهد کودکی شده برای خودش ها
اینا رو وروجک ها به زور چپوندن تو کیفم ( دستشون درد نکنه)
اینم عکس بچه های کلاس پنجم که امروز بس که ماچم کردن و از سر و کولم رفتن بالا حس کردم دیگه براوقتایی که افسرده شدم میتونم حرفا و کارای این وروجک ها رو یادم بیارم و حس هیچکی منو دوست نداره رو نداشته باشم پ.ن : آخ بیچاره قلب سپید ...
پ .ن : یادت باشد گیس های عروسکت را محکم ببندی یادت باشد تمام تار های طلایی گیسوانش را از صورتش کنار بزنی یادت باشد طلایی های خورشید شب ها سیاه می پوشد به پهنای تمام اسمان
امسال بهار را ، با چروک چشم های مادربزرگ وجب میکنم، امسال بهار را ، با بوی کباب محله های پایین با اشک های یخ زده ی نوزاد طلاق با قبض گازِ همسایمان با کتاب های خاکی قفسه ام با خنده های تلخم، با .. امسال بهار دیر می رسد، شاید باید دست به دامان کریمس شوم؟ دست به دامان زمستان؟ امسال، بهار نمی اید ******************************************* یارو تو سایت اگهی داده مشاوره میکنیم برای پایان نامه رفتم بهش ایمیل زدم من فقط یه مشاوره میخوام در حدی که اگه جایی گیر کردم ازت با ایمیل سوال بپرسم تا وسطای خرداد بهم مشاوره بده با ایمیل ( سوالایی که اگه ادم خوبی باشی مفتم جواب میدی ) نصف مراحل و کار رو هم رفتم جوابو داشته باش: با توجه به زمان و فوری بودن کار هزینه شما برای هر فصل 500.000 تومان و برای کل کار 2.500.000 تومان برای انجام کامل کار و 1.200.000 تومان برای مشاوره کامل و 500.000 برای مشاوره از طریق ایمیل هست . در صورت تمایل با شماره 09123441664 تماس بگیرید تا مقدمات کار صورت گیرد
یعنی واقعن اگه سوادشو داشته باشی یکی ازت چهار تا سوال بپرسه اینطوری باهاش حساب میکنی؟ هر چی ایمیلمو زیر و رو میکنم میبینم من هیچ جایی به میلیاردر بودنم اشاره نکردم پ .ن: من تشویقتون میکنم اگه به این یارو زنگ بزنین فوت کنین
Don’t let go of the cup’s lips لـب باز مگیر یک زمان از لـب جام
سپید نوشت : خود را می اراید بهار با گوشواره هایی از شکوفه های گیلاس لباسی از گل های یاس و سنوبر و چشم هایی که پرتو خورشید است که نفوذ میکند به عمق سرما، یخ، زمستان، و اب میکندو گل می رویاند و می شکوفاند، برای من ولی بهار، عمیق ترین خنده های توست
بیا دست هایم را بگیر با تو از تمام غم ها سُر میخوریم می خندی میخندم و از حرارت خنده هایت ، تمام راه های رد شده جنگل می شود بیا دست هایم را بگیر تا یک نفس تمام قاصدک ها را به سوی سرور فریاد کنیم بیا لحظه ای روی این سنگ کنارم بنشین تا به عشق بازی ابرهای اسمانی بخندیم بیا دشت های لاله را بگذرانیم سیب های سرخ را گاز بزنیم حصارها را بشکنیم وشب را ، دور بزنیم بیا، امروز ، میلاد چشم های توست خورشید گیسوانش را بافته نسیم اغشته از عطرهای عشق گشته و زمین ، لبخند می زند
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
تاريخ جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 12:1 نويسنده ღسپیده
گم میشوم و باز هم گم میشوم نه لای پوزخندها وزهر خندها، لای دانه های برف بالای درخت ، و تکانده میشوم روی گونه های سرخ کودکی، و ذوب میشوم در خنده هایش، گم میشوم و باز هم گم میشوم نه در عمق توتونی که مرد خانه می فرستندش داخل شش هایش و مخلوطی از دود و درد را پس میدهد به باد، بادی که قرار بود خوب بوزد تا ارایش چشم های عروس کوچه های بغل را بهم نریزد تا داماد اسیر چشم های رفقای عروسش نشود، گم میشوم و گم میشوم و گم میشوم و باز هم گم میشوم، لای نوای نی لبک پسر چوپان که برای گُزل اش یاروم یاروم میخواند گم میشوم، و شاید ذره ای شوم ،لای لبخند اول مادر به نوزادش ... |
||||